عهده شکر

زرخشت به این قد و قامت و با این حال و هوا ساخته نمی شد مگر با:

حمایت و همراهی همسرم و همچنین چالشهای بی پایانی که در سراسر مسیر با هم داشته ایم.

کمک های بی دریغ مادر مهربانم که از روز اول من را همراهی کرد و برای من و عوامل اجرایی غذاهای خوشمزه پخت.

همسایه عزیز آقای گ که خانه اش را برای اقامت در اختیار ما گذاشت.

جوانی که اسمش را یادم نیست ولی با دقت و عشق و مهارت، سرداب ساختمان را خاک برداری کرد و پارسال فهمیدم که با بیل مکانیکی از جایی سقوط کرده و درگذشته است.

اوستایی که اسمش را یادم نیست و دو روز از محل کارش – موزه خانه های روستایی گیلان – مرخصی گرفت و اولین آجر را در زرخشت روی آجر گذاشت و دیوارهای سرداب را تکمیل کرد.

اوستا احمد و پسرش که آهسته و پیوسته دیوارهای کوتاه دور خانه را آجر چینی کردند.

تیم سه نفره نجاران یعنی فرهاد و احمد و بهمن که با پشتکاری بی نظیر در برف و باران و سرما و گرما هر روز سر ساعت 8 سر کار حاضر شدند و هر طور که بود – فراتر از ظرفیت مهارتی و تجربه های قبلیشان – کار را به سرانجام رساندند.

آقای ظ که راننده لودر بود ولی هر وقت کارگر کم داشتیم و زنگ می زدم خودش را می رساند.

برادر عزیزم که رنگ آمیزی دیوارهای چوبی، پنجره ها، آجر چینی طاقچه ها، نصب سقف انباری و خیلی کارهای دیگر بدون او میسر نبود.

دوست عزیزم و. که خدا می داند چند بار آخر هفته ها از کارش مرخصی گرفت و برای کمک به ما به زرخشت آمد. خدا می داند بدون کمک و. زرخشت الان چه وضعیتی داشت. یکی از اثرات مهم و. سیم کشی طبقات فوقانی بود که با نظارت و دقت مهندسی و. و البته تحمل بولشِت آقای ی. برقکار بدون عیب و نقص انجام شد.

عموی عزیزم که بارها و بارها به همراه همسرش به زرخشت سفر کردند و با تجربه فراوانش در ساخت و ساز بی دریغ من را یاری کرد. هیچ یک از استاد کاران برجسته قزوینی را من نمی شناختم. همه را عمویم معرفی کرد.

آقای مهندس ح. که مدتها قبل از شروع به ساخت زرخشت با چندین جلسه گفتگو من را تشویق به ساخت بنا با مصالح محلی کرد. البته بعد از چند سال فهمیدم که منظورش را درست متوجه نشده بودم.

دوستان عزیزم جواد و مرجان که چندین بار به زرخشت سفر کردند و به عنوان دوست و معمار و مهندس و مربی من را در محکم سازی بنا (مهندسی مجدد؟) و همچنین تکمیل آن همراهی کردند.

مهندس ر. که طرح محکم سازی زرخشت را داد و دو سه بار هم من را با لهجه شیرین اصفهانیش از تهران تا زرخشت و برعکس همراهی کرد. البته در آخرین مرحله که به نظر من مهمترین مرحله هم بود یعنی نصب تیر آهن سقف پس از یکی دو بار سعی و خطا عصبی شد و ول کرد و گفت که “اینجاش دیگه کار من نیست”. و من چند ماه طول کشید تا با این قضیه کنار بیایم و او را ببخشم و دستمزدش را بدهم.

مهران که جوشکار زیر دستی است و کار ناتمام مهندس ر. را تمام کرد.

آقای ی. برقکار و آقای الف. لوله کش که بولشِت ها تحویل من دادند و چه نواقصی در کارشان پدیدار گشت و چه دعواها که با هم نکردیم. امروز هم آب و فاضلاب در لوله ها جریان دارد و هم جریان برق در سیم ها.

آقای رسولی که همیشه با روی باز و لب خندان هر چه لازم داشتیم را از شهر می خرید و با وانتش برای ما می آورد.

دو برادر جوشکار که با چنان مهارتی قفسه های نیم دایره ای آشپزخانه را بی عیب و نقص ساختند که همیشه مورد تحسین بوده است. برادر کوچک، زرخشت نیمه کاره را چنان الهام بخش یافت که روز دوم کارش یک کوزه قدیمی را که می گفت متعلق به پدربزرگش بوده است به من هدیه داد. ممکن نیست که به زرخشت وارد شوی و این کوزه نظرت را جلب نکند.

آقای تاجداری جوشکار دیگری که با مهارت خیره کننده ای راه پله زرخشت را – روی هوا – ساخت. پیدا کردن او یکی دیگر از شانسهای من در این سه – چهار سال محسوب می شود.

استاد نجفی و پسرانش که از قزوین به زرخشت سفر کردند و آجر فرش کف خانه و کاشیکاری سرویس را با کیفیتی که تنها در کاروانسراهای قزوین می توان دید، از خود به جا گذاشتند.

استاد داود نجار که اثراتش در گوشه گوشه زرخشت دیده می شود. از در و پنجره ها گرفته تا کمدهای دیواری و میز ناهارخوری و نرده های بالکن. اگرچه سر ارتفاع میز و نیمکت ناهارخوری این آخرسر سوء تفاهم شد ولی استاد داود بی شک بی درد سر ترین، خوش اخلاق ترین، منصف ترین و ماهرترین کسی است که ما در این مدت دیده ایم.

آقای قاسمی هم که دو بار از قزوین به زرخشت سفر کرد و بندکشی آجرهای کف و دیوارها را انجام داد. تند کار میکرد و از آن تندتر حرف می زد.

آقای جمشیدی – اگرچه خیلی بد قول – به وقت نیاز کلی کار بنایی و سیمانکاری برای ما انجام داد. از کارهای مهم او می توان به دیوارهای انباری و ستونهای خارج از برنامه دور خانه اشاره کرد.

آقا مجتبی که با سرعتی باور نکردنی دیوار چینی و سیمان کاری می کرد. همین آقا مجتبی یکسال بعد از دیوار چینی و سیمان کاری یک روز با دقتی باور نکردنی دو تا طاقچه داخل خانه و همچنین کانتر آشپزخانه را کاشیکاری کرد. بدون عیب و نقص. همین آقا مجتبی هم روز آخر پروژه دیوار چینی و سیمانکاریش همه ما را به کباب مهمان کرد.

آقا شجاع که بارها با تراکتورش شن و ماسه آورد و هر بار هم توقفی و گپی و نظری درباره ساخت زرخشت و کاش این کار را کرده بودی و کاش آن کار را نکرده بودی.در هر حال ممکن نیست که به حسن نیت و یکرنگیش شک کنی.

و اما آقای کریمی. آقای کریمی شمعی بود که تاریکی نا امیدی من در یافتن یک گِلکار را روشن کرد. حتی تصور پیدا نکردن آقای کریمی برایم سخت است و مرا می ترساند. اگر بگویم برای پیدا کردن یک گِلکار به بیشتر از بیست روستا سفر کردم و خدا می داند به چند نفر تلفن کردم اغراق نخواهد بود. تا اینکه به طور اتفاقی از زبان خودش فهمیدم شغلش فقط رساندن آقای جمشیدی به سر کار نیست. آقای کریمی سرعت را فدای دقت کرد و در یک بازه زمانی که برای من یک عمر طول کشید، دیوارهای غیر هندسی زرخشت را در دو مرحله گِلکاری کرد.

لیست فوق قطعا کامل نیست و ناگفته پیداست که من در این سفر چند ساله از همراهی و کمک مستقیم و غیر مستقیم افراد زیادی بهره گرفته ام. مثلا کسی که کنتور برق را در یک روز بارانی نصب کرد یا کسی که دو بار داربست نصب کرد یا همه کارگرانی که آجر خالی کردند، ملات درست کردند یا با فرغون شن و ماسه جابجا کردند.

لیست فوق هیچ ترتیبی مثل اهمیت یا زمان یا الفبا ندارد. هر چیزی که یادم آمده است را نوشته ام. اندازه و شدت توصیفات هم لزوما بیانگر میزان حس شکرگزاری یا چیز دیگری نیست.